میگن یه روز
تو شهری که سالها
زیر سایهی تاریکی نفس میکشید،
مردی آروم قدم گذاشت.
نه لشکری داشت،
نه فریاد میزد؛
فقط نوری تو دلش بود
که هیچکس تا حالا ندیده بود.
مردم دورش جمع شدن.
یکی گفت:
«این نور از کجا میاد؟
چراغت چیه که اینقدر محکم میسوزه؟»
مرد لبخند زد و گفت:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَنِي بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ…»
یعنی خداست که منو
با هدایت و راه راست فرستاده،
تا این نور حق
روی همهی چراغای سست و کمرمق
غلبه کنه.
مردم زیر لب گفتن:
«اگه فرستادهی خدا باشی…
این نور خاموش نمیشه.»
و نشد.
نه باد خاموشش کرد،
نه دشمنی،
نه هزار چراغ قلابی که ادای نور درمیآوردن.
چون وقتی خدا شاهد حقانیته،
حق خودش راهشو باز میکنه.
و اون شهر،
کمکم زیر نورش
بیدار شد…
نوری که خدا روشن کنه، خاموشی نمیشناسه.