لوح قلم

روایت یک مروارید

لوح نقش برجسته شهید اسماعیل حلاجی کد 262

روایت یک مروارید

گمان می کردم راحت تر از این حرفها باشد، فکرم این بود که می روم مصاحبه می کنم و آنچه در مورد شهید گفته اند را هم می نویسم و می شود روایت شهیدِ نخبه ای که در شورش های خیابانی به شهادت رسید. اما راحت نبود. راحت نیست و گمان نمی کنم هیچ وقت هم کار ساده ای بشود این طور نوشتن ها. چون قصه مربوط به کسی است که ما او را در کلمات دیگران می یابیم. ما باید تکه های پازل از شخصیتِ او را کنار هم بگذاریم و بعد یک انسان کامل را بیاوریم در دل ماجرا و آنجا روایتش کنیم. مثلا ما می دانیم که شهید اسماعیل حلاجی متولد سال ۱۳۷۷ بود و دارای مدرک ارشد شیمی. موسس و رئیس هئیت مدیره ی  شرکت دانش بنیانی که می خواست دانش جوانان را به خدمت بگیرد برای حل و فصل مشکلات کشورش. این فقط یک تکه ی کوچک از پازل است. حالا ما باید تکه های دیگر را هم پیدا کنیم و کنارش بگذاریم. اما من بقیه ی  قطعه ها را ندارم. من نمیدانم اسماعیل چرا میان آنهمه رشته رفت سراغ شیمی، نمی دانم چطور شد که خواست در جمع های مذهبی باشد، اصلا چرا خواست بیاید مسجد نورباران؟

 

او که بود؟

آقای رجبی دوست و مربی ۱۳ ساله ی اسماعیل آمده به کمکِ ما تا تکه های پازل را کنار هم بگذاریم. او می گوید اسماعیل تا قبل از دانشگاه رفتنش در گروه های مسجد بوده و بعد از آن هم خودش گروه تشکیل داده و مربی شده برای بچه هایی که از راه می رسند. می گوید: اسماعیل پسری بود مسئولیت پذیر، چشم پاک، خانواده دوست، اهل رفاقت و خالص. تکه ها بزرگند ولی نقش خاصی را در پازل برایمان نمی سازند. خیال کن تکه های آسمان در پازل که هیچ ابری هم  در آن نیست. توضیح بیشتر می خواهیم و پای خاطره ها به گفتگویمان باز می شود.

آقای رجبی از سفر شمالی برایمان تعریف می کند که همراه با اسماعیل رفته.

«رفته بودیم شمال و توی ویلا مشغول سرخ کردن ذغال شدیم برای درست کردن جوجه، اسماعیل یک در قابلمه شیشه ای را برداشت و شروع کرد به باد زدن ذغالها. ما گفتیم: اسماعیل این در می شکنه. گفت: نه نمی شکنه اتفاقا همان وقت شکست. تمام آن دو روزی که رامسر بود توی بازار داشت دنبال در قابلمه می گشت که عینش را بخریم و بگذاریم تو ویلا تا مدیون نشویم.»

«چشم پاک بود. اگر می گفتیم: اسماعیل فلان کلیپ رو دیدی؟ می گفت: نه. اصلا این چیزها را دنبال نمی کرد. برایش مهم نبود. شنیده بود که هر نگاه به نامحرم شش ماه شهادت را عقب می اندازد و این اصل را رعایت می کرد.»

«برای اسماعیل خانواده اهمیت زیادی داشت. فصل گلاب گیری به کمک خانواده اش در روستا می رفت، گل ها را می چید و عرقیجاتی که آماده می شد را لیبل می زد و توی همان روستا به فروش می رساند. البته که فقط همین نبود. اسماعیل برای دوستان و رفقا هم زیاد وقت میگذاشت. کسی اگر اسباب کشی داشت یاکاری راه انداخته بود کمک می کرد. کلا هر کاری که از او می خواستیم همیشه آماده بود و زود کارو جلو میبرد مثل بولدوزر یکی از القابی که به او داده بودیم همین بود، بولدوزر!»

« برایش مهم نبود که چه کسی کاری را از او خواسته به محض اینکه کاری را به او می سپردند تمام و کمال انجامش میداد. دنبال بهانه نبود که غر بزند و بپرسد کی گفته ؟کی خواسته؟ چرا و این حرف ها. در تمام کار هایش اخلاص داشت.»

 

همواره در مسیر هدف

تکه ها دارند جفت و جور می شوند کنار هم، داریم تصویری از اسماعیل می بینیم که شبیه هیچ کس نیست. اسماعیل زل زده به دوربین، کوله پشتی به دوش دارد و سربند یا صاحب الزمان به پیشانی اش بسته، احتمالا در مسیرِ پیاده روی اربعین بوده که عکس را از او گرفته اند یا شاید هم وقت اردوهای جهادی،‌ در هر دو حالت یک چیز واضح و روشن پیداست، او یک هدف دارد که در مسیر آن هدف در حرکت است. فرقی ندارد که شب ِ ۲۲ بهمن روی پشت بام مسجد در حالِ نورافشانی باشد و بخواهد که نور ها را مردم ببینند و ذوق کنند یا خودش را به خطر بیاندازد و پروژکتوری را در ارتفاع زیاد برای تامین نور در اردوهای جهادی نصب کند. در هر کجا که باشد در هر حالتی که باشد در حرکت است برای همان هدف.

حالا دیگر تکه ها دارد نقشی را نشانمان میدهد. اما باز هم تصویر کامل نیست. آقای رجبی به ذهنش فشار می آورد تا خاطرات مشترکش با شهید را بگوید. از زمان عقد و سفر کربلایی که نیمه شعبانِ سال قبل رفته بودند تا اتفاقاتی که در شرکتشان می افتاده و اسماعیل برایشان تعریف می کرده.

« توی شرکتشان گریس صنعتی تولید کرده بودند. نمونه ی خارجی این گریس را قبلا وارد می کردند به کشور که بعد از تحریم ها امکانش نبود. ولی اسماعیل همین گریس را توی شرکتش تولید میکرد. و خب نیاز خیلی از شرکت های داخلی را هم با همین کارش رفع کرده بود. حتی گریس ها را آورده بود برای مغازه ی برادرم که بفروشد. برادرم این را نمی دانست که تولید شرکت اسماعیل بوده بعد از شهادتش فهمید..»

«اسماعیل وقتی ازدواج کرد می خواست برود دنبال اجاره ی خانه، من گفتم: اسماعیل برو برای خرید خونه.

گفت: پول ندارم.

گفتم :پولش جور میشه ان شالله.

و همین شد. یک زمین داشت توی روستا آن را فروخت. وام گرفت و در انتهای خیابان کاوه یک خانه ی خیلی کوچک خرید. خانه اش یک سالن داشت  با یک اتاق البته حیاط هم داشت که به سختی ماشین توی آن جا می شد. وقتی این خانه را خرید حتی لوله کشی و تمیز کاری و کاغذ دیواری اش را هم خودش انجام داد. البته هنوز قسط های خانه هست. ماشین هم نداشت، تازه ثبت نام کرده بود که با بد قولی و بد عهدی شرکت سایپا مواجه شد و هنوز ماشین را تحویل نداده اند.»

 

خبر چه سنگینه

حالا دیگر می دانیم آن قطعه هایی که باقی مانده را باید کجا بگذاریم، این قطعه های باقی مانده مهم اند چون هر کدام بخشی از تصویر را کامل می کنند.

« پنج شنبه که اعلام کرده بودند تجمع، اسماعیل اصفهان نبود. رفته بود برای مراسم پدر خانمش جوشقان. ما با بچه ها دمِ درِ مسجد بودیم. یکباره سیل جمعیت آمد سمت مسجد و چهار راه، ما با بچه ها رفتیم داخل مسجد هیچ اسلحه و وسیله ی دفاعی هم نداشتیم. گرچه که اگر داشتیم هم نمی توانستیم کاری بکنیم با این سیل جمعیت. رفتیم داخل و آنها پرچم ایران را کندند. یا حسین و یا ابالفضلی که بیرون به دیوار چسبیده را هم کندند. و جلوی در پایگاه بسیج رفتند وآنجا را آتش زدند. با سنگ شیشه ها را هم شکستند. یک خیمه دمِ درِ مسجد هست که آن هم با کمک اسماعیل درست شده بود یک قسمت از خیمه ی هم آن شب  سوخت.

اما فردا شبش دیگر اسماعیل بعد از نماز مغرب و عشا مسجد بود. به محض اینکه دید در سیاه شده بنزین و دستمال برداشت و شروع کرد به تمیز کردن در، پشت بند اسماعیل بقیه هم آمدند. یکی رنگ خرید و یکی کمپرس باد آورد و همان شب در را رنگ زدند و بهتر از روز اولش شد.

فضای خیابان مثل شب قبل بود ولی چند تغییر اساسی داشت. یکی اینکه جمعیت زیاد نبود. دوم اینکه هر کس آمده بود قصد تخریب و آتش سوزی داشت. و حتی تیر اندازی هم می کردند. ما عملا شب دوم با یک جنگ شهری روبه رو بودیم. بچه ای دانشکده امیر المومنین(ع) مقرشان در مسجد نورباران بود. ما هم به همراه بچه های جبهه ی فرهنگی بیرون بودیم. بچه های دانشکده مسیر را باز می کردند.

توی بزرگمهر فقط چهار راه هشت بهشت دست اغتشاشگرها بود. آتشی که روشن کرده بودند از سمت چهار راه نورباران هم پیدا بود. فرمانده گفت: ما بچه هامون رو می فرستیم که اونجا رو آزاد کنند شما هم پشت سر این نیروها بیایید تا اینها متوجه بشن که پشتوانه ی مردمی داریم. و درگیر نشن و جمع کنن و برن.

ما حدودا با ۳۰ نفر جمعیت رفتیم. از سمت چهارراه نورباران به سمت چهار راه هشت بهشت. ما پشت سر نیروهای نظامی در حرکت بودیم با فاصله ی حدودا ۵۰متری. شرایط اینطور بود که دم چهارراه نورباران تیر اندازی هوایی میشد برای متفرق کردن مردم، سمت هشت بهش هم صدا تیر می آمد. نیروهای نظامی هم که جلوی ما بودند تیر هوایی میزدند که آنها بروند.

ما هم در همین موقعیت داشتیم حرکت می کردیم که یکباره صدای رگبار سمت ما آمد. یک نفر گفت بخوابید روی زمین، خوابیدیم روی زمین و بعد که بلند شدیم دیدم اسماعیل افتاده. اول نشناختم اسماعیل را ولی بعد که به طرفش رفتم دیدم تیر خورده توی سرش. من در آن لحظه نشستم روی زمین و اسماعیل را بغل کردم و دیدم که دیگر اسماعیل تکان نمی خورد.چند بار اسماعیل را صدا زدم که بلند شو، بعد از آن فرمانده آمد و گفت باید ببریمش بیمارستان. من هنوز دستم روی زخم سرش بود که جلوی خونریزی اش را بگیرم. بعد اسماعیل را بردیم بیمارستان و زیر یک دقیقه او را بردند به اتاق عمل، یک ساعتی هم گویا علائم هوشیاری داشته ولی بعد از یکساعت شهید شده بود. ساعت یازده و نیم به ما خبر دادند که اسماعیل شهید شده. ساعت دوازده و نیم شب بود که دوستان پایگاه زنگ زدند به خانه ی پدری اسماعیل و اطلاع دادیم که اسماعیل تیر خورده و توی بیمارستان است. و بعد پدرشان را آوردند ولی گفتند توی آی سی یو هست و اجازه ی ملاقات نداریم.

صبح پدرشان آمده بودند دم در بیمارستان و برایم تعریف می کردند وقتی توی ماشین بودند چون شب قبلش خوابشان نبرده بود برای یک لحظه خوابشان میبرد و خوابِ یک جعبه را دیده بودند که یک مروارید در آن بوده و صدای اسماعیل به گوششان رسیده که میخوانده ؛ خبر چه سنگینه …

من نمی دانم اسماعیل آن موقع که حلقه ی فلزیِ درِ قابلمه توی دستش بوده داشته به چه چیزهایی فکر می کرده. یا زمانی که در آن ارتفاع زیاد می خواسته پروژکتور را نصب کند.  یاوقتی دست می برده تا گل های محمدی که بوته های پر تیغی دارند را از شاخه جدا کند در این موقعیت ها چه چیز هایی از ذهنش می گذشته؟ من حتی نمیدانم آن پسر روستایی که در میان عطر گلهای محمدی رشد کرده بود چطور از آزمایشگاه و دانشکده ی شیمی سر درآورد. اما یک چیز را خوب میدانم و آن هم اینست که آخرین کاری که اسماعیل حلاجی انجام داد رنگ کردن یک در نبود. او وقتی دستمال به دست داشت در بسیج را پاک میکرد، وقتی بوی بنزین و دور توی مشامش بود حتما داشته به پایداری و ادامه دادن مسیر فکر می کرده. او کارِ درست را در جای درست انجام داده.

و حالا که قطعه های بودنش را کنار هم می گذاریم می بینم یک نیروی محرکه، یک انگیزه ی درونی قوی و محکم در وجود او بوده که هلش می داده تا در مسیر باشد و یک لحظه از آرمانش دست نکشد.

نویسنده: راضیه طاهری دولت آبادی

لوح نقش برجسته شهید اسماعیل حلاجی کد 262

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *