بعضی روزا زندگی یهجوری گره میخوره که انگار هر چی زور میزنی، هیچ چی جلو نمیره.
از همون صبح، یکی یه حرفی میزنه که دلتو میشکنه، یکی یه خبری میده که ذهنتو بههم میریزه، یه اتفاقی میافته که تمام برنامههات میریزه بههم.
میمونی وسط این شلوغی و با خودت میگی:
«دیگه از دست من کاری برنمیاد…»
اتفاقاً همونجاست که وقت یه ذکره…
یه ذکر که آرومت نمیکنه فقط، جمعوجورت میکنه؛
بلندت میکنه از زیر آوار فکرای خسته؛
دستتو میگیره و یادت میاندازه هنوز یه تکیهگاه هست.
لا حول و لا قوة الا بالله.