ببین، قصه از اونجایی شروع میشه که دستِ خدا میاد توی دستِ پیامبر و همونجا، تو تلاطمِ غدیر، گره میخوره به سرنوشتِ ما. وقتی امام صادق (ع) میفرمایند علی «یدالله» هست، یعنی اگه میخوای دستت به آسمون برسه، باید دستِ مردی رو بگیری که تمامِ قدرتِ خدا تو آستینشِ و تمامِ مهربونیِ خدا تو نگاهش.
بیعت با علی، یه قولوقرارِ ساده نیست؛ یه جورایی امضای سندِ بندگیه. وقتی با مولا دست میدی، انگار دستت رو گذاشتی تو دستِ خودِ خدا. مگه نه اینکه قرآن میگه «دستِ خدا بالای تمام دستهاست»؟ خب، وقتی علی دستِ خدا باشه، دیگه کی میتونه بالاتر از اون بایسته؟
خیالت تخت باشه؛ تو این دنیایی که هر کسی به یه ریسمانِ پوسیده چنگ میزنه، تو دستت رو دادی به کسی که لنگرِ زمینه و ستونِ آسمون. این دست، همون دستی هست که درِ خیبر رو کَند و همون دستی که نیمهشبا نون و خرما رو دوشش میگرفت برای یتیما.
خوش به حالِ ما که صاحباختیارمون کسیه که دستش، دستِ قدرتِ خداست و دلش، دریای بیکرونِ رحمت. وقتی سایهی این دست رو سرمونه، دیگه از هیچ طوفانی واهمه نداریم؛ چون بالاتر از این دست، دستی نیست که نیست.
گرهِ کورِ دستِ ما و دستِ خدا
……..