رزقِ پشتِ شیشه
آقا جلال، دمدمای غروب، وقتی داشت ویترین مغازه را مرتب میکرد، چشمش به این قاب کوچک افتاد که گوشه رف نشسته بود: «یا رزّاق».
یادش آمد روز اولی که مغازه را باز کرد، چقدر دلش میلرزید. اما هر بار که نگاهش به این مرغِ آبیِ کوچک و ذکرِ یا رزاق میافتاد، انگار کسی در دلش زمزمه میکرد: «تو حرکت کن، برکتش با من.»
مشتری وارد شد، نگاهش روی قاب قفل شد و لبخندی زد. آقا جلال زیر لب گفت: «روزی فقط پولِ توی دخل نیست؛ همین لبخند مشتری و آرامشِ این ذکر هم، رزقِ امروزِ مغازه است.»
او میدانست برکت، از همین کارهای کوچک شروع میشود و تمام زندگی را پر میکند.