لوح قلم

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
ما را از اسنپ بک، از جنگ، از تحریم های بیشتر و بیشتر می‌ترسانند.
بعد از کاشتن بذر ترس در وجودمان محصول آن که بی قراری‌است و چنگ زدن به دامان این و آن را درو می کنند، و چقدر غم انگیز است که وجود ما برای آنها مزرعه‌ی کاشت ترس شده، چه دردناک است که نتوانسته ایم با قلبی محکم مقابل ناامیدی ها قد علم کنیم.

ترساندن از فقر کار شیطان است و اینان که مردم ما را از فقر و جنگ می‌ترسانند یاوران شیطانند، دست دوستی میدهند و خنجر از پشت میزنند…

حیف باشد آقای ما،
حیف باشد سرور و مولای ما حیف باشد که شما باشید و ما ترسیده و غمدیده باشیم.
حیف باشد که شما باشید و ما دل نگران اتفاقی که شاید هرگز رخ ندهد!
حیف باشد آقا…

دلهای ما را قرص کنید و قلب هایمان را محکم،
تا باور کنیم می‌شود و می‌توانیم بدون تکیه بر آنها که حکم خدا را بر زمین زدند هم از حق خودمان دفاع کنیم گرچه سخت، اما
اگر شما باشید می‌شود.
اگر نگاهتان بر ما باشد، اگر دستانتان سایه‌بان دل‌های لرزان ما شود، دیگر چه جای بیم؟

سختی هست، فشار هست، دشمن هست، اما مگر تاریخ ما جز ایستادن در دل آتش و عبور از میان طوفان‌ها چیز دیگری بوده است؟

آقا جان،
ما بهانه‌ای جز شما نداریم برای ادامه دادن؛ ما چشم به راه آن لحظه‌ایم که شما بیایید از ترس‌ها آزاد شویم، که جهان با عدالتتان تازه شود.
پس دل‌های ما را بگیرید، محکم کنید، ما را از این مزرعه‌ی ترس برهانید و در دلهایمان بذر امید بکارید،
که اگر شما بخواهید، ما می‌توانیم و اگر شما بیایید، هیچ قدرتی یارای ایستادن در برابر ما نخواهد داشت.
آقا…
دعایمان کنید، امیدمان باشید.
ما عهد می‌بندیم که تا آمدنتان، بایستیم؛ بی‌تکیه بر دشمنان، بی‌اعتنا به تهدیدها،فقط با یاد شما، فقط با عشق شما.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *